تواضع از دیدگاه مولانا یکی از ارزشمندترین صفات انسانی است که ریشه در عشق، خودشناسی و فروتنی در برابر حقیقت دارد. در آثار مولانا، تواضع نهتنها یک فضیلت اخلاقی، بلکه لازمه سیر .سلوک معنوی است
:مولانا معتقد است کسی که خود را شناخته و به عظمت حق پی برده، دیگر خود را بزرگ نمیبیند
تا نگردی خاک راهی در قدم
نیست ره در کوی آن با احتشم
.فروتنی انسان را به عشق نزدیک میسازد. کسی که مغرور باشد، نمیتواند حقیقت عشق را درک کند
.مولانا در بسیاری از حکایات مثلاً در ماجرای فرعون یا ابلیس، نشان میدهد که غرور و خودبینی چگونه انسان را از رحمت الهی دور میسازد
.وی بارها از طبیعت برای توصیف تواضع استفاده میکند؛ مثلاً آب هرچه صافتر است، فروتر میرود. یا درخت پرمیوه سر خم میکند
.در مثنوی، حکایتهایی مانند» طوطی و بازرگان«،» پیر چنگی « یا »داستان موسی و شبان« به شکلی زیبا مفهوم تواضع و خضوع در برابر حقیقت را منتقل میکنند
یکی از زیباترین حکایتهای مولانا درباره تواضع و پذیرش حقیقت داستان موسی و شبان است که خلاصهی آن چنین است:
روزی حضرت موسی در بیابان شبانی را دید که با خدا حرف میزند. شبان میگفت:
…«ای خدا! کجایی تا پایت را بشویم؟ موهایت را شانه کنم؟ برایت شیر بیاورم، بستر نرم بسازم»
موسی با شنیدن این سخنان برآشفت و گفت:
!«این چه حرفهایی است؟ خدا نه پا دارد، نه مو، نه نیاز به غذا یا بستر. کفر میگویی»
…شبان دلشکسته و شرمنده شد، ناله کرد و به گریه افتاد و از آنجا رفت
اما در همان لحظه خداوند به موسی وحی فرستاد
«بندهام را از من جدا کردی. زبان عاشقان را با عقل مداخله مکن. ما به دل او نگاه میکنیم، نه به زبانش. هر کس به طریقی مرا میخواند، تو او را بازمیداری؟»
:موسی شرمگین شد، به دنبال شبان گشت و با احترام گفت
«.ای بندهٔ خدا، آنچه گفتی، اگر از روی عشق بود، همهاش پذیرفته ا »
– تواضع در اینجا هم در رفتار شبان آشکار است، هم در بازگشت موسی.
– مولانا میخواهد بگوید: خدا به *دل پاک* و نیت خالص نظر دارد، نه به ظاهر سخن یا مقام.
– انسان باید از غرور علمی و معنوی بپرهیزد و اجازه دهد دیگران با زبان عشق خود به حقیقت نزدیک شوند.
از دیدگاه مولانا، تواضع نشانه انسان عارف، عاشق، و آگاه است. تواضع، نهتنها باعث عزت انسان میشود، بلکه زمینهساز رشد روحی، دریافت برکت، و نزدیکی به خداوند است.
در آثارش، بهویژه در *مثنوی معنوی*، بارها به تواضع و فروتنی اشاره کرده است.
آب چون افتاد، شد دریا عظیم،
.وان که شد بر اوج، شد طشتی سقیم
:و یا در ابیات ذی
ابر چون پست آمد و خود را شکست،
.بر رَهِ باغ آمد و بر سبزه بس
چون به بالا شد، بهکبر و خودسری،
.شد کمآب و خالی از فیضِ بری
زیرکی را نیست با دیوانه کار،
بل ز کامل، زاهدی گیرد قرار.
هر که افتاد، او برآمد در کمال،
هر که شد مغرور، ماند اندر وبال.
زبور گلزاد
